حیرون شدم
جمله هامو قورت میدم
بعضیاش تلخن تلخ !
مثل یه اتاق خاک گرفته میمونه با یک عالمه تار عنکبوت و بوی نم
با یه عالمه احساس رها شده و از یاد رفته
برگشتم که دوباره بنویسم
چند سال گذشت ؟ 2 سال حدودن
مسافر از سفر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن نشسته بود
دلم گرفته است
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر میکردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم میبرد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی !
...
-سهراب-
آب بهانه اي بيش نبود
تا نيمه شب تنهايي برخيزم از جا
و كوركورانه پي دري باشم
تا بيرون بزنم از هياهوي خودم
...
آب بهانه بود؛ تشنه معاني بودم
در برهوت پرسشهاي بي پاسخ!
...
گوارا مثل هميشه اما من باز تشنه بودم
...
برف ميباريد، مي دانستم كه ميبارد
دلم هم برفي بود.
از انبوه بارش افكار سفيد، بكر شده بودم
...
كنار پنجره نگاهم در سياهي دوخته به روشنايي تير چراغ برق، حركت دانه هاي برف را دنبال مي كرد
اولين برف بود به گمانم
گفتم تو شيرين مني، گفتا تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت مي شوم، گفتا تو آبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من، گفتا تو جان دادي مگر؟
گفتم ز كويت مي روم، گفتا تو آزادي مگر؟
گفتم فراموشم نكن، گفتا تو در يادي مگر؟
گفتم بابا تو ديگه كي هستي !!!
...
روزها می گذرند * فصلها می گذرند * لحظه در گذرند ! * دل خود در دنیا ، بر هیچ مبند * نه غم و نه شادی * دل مبند بر هیچ کسی * دل مبند بر هیچ خوشی و لحظه ی شیرینی که دمی می گذرند * و تو می مانی و تاریکی اگر دل ببندی و در لحظه ها بمانی * پس برو ، راه برو ، و به اطرافت بنِگر ! * زیبایی را ببین زشتی ها را نیز خوب بنگر * باغصه ها غمگین شو (هنگام حرکت) و با شادی ها شادی کن * ولی هیچ میاست * دست درمانده را سر راهت بگیر * همقدم شو با ، او راهش بنما * و کمی از شادی خویش تقدیمش کن * اما باز نیاست * پیش برو ، قدم بگذار در هر جا * سختی ها را بچش و اگر هم خواستی سیر اشک بریز * و شیرینی موفقیت را دمی بچش و باز * باز پیش برو ، راه برو * آری روزها می گذرند ، فصلها می گذرند ، لحظه ها در گذرند * و اگر می خواهی در اسارت گرفتار نشوی * خواه پول خواه ، خواه مقام ، خواه همسر ، خواه ... * اگر می خواهی در اسارت گرفتار نشوی با جامعه ای هم ره شو که همه در راهند ، همه در حال پیش رفتنند * و با کسی در زندگی خویش همقدم شو که او نیز پیش می رود و باز نمی ایستد ...* آری تو پیش نروی ، دیگران پیش می روند ، تو حرکت نکنی دیگران زود گذر می کنند از کنارت و کسی برای تو نمی ایستد ! پس برو ! و دل مبند ! زندگی در جریان است * تو نیز در جریان باش * در جریان زندگی دست بگشا و شروع به دویدن کن * و غم مخور برای داشته ها و نداشته ها * و به هرکس لبخندی هدیه کن * باز بدو و عشق بورز به دنیا و آدمها * و حس کن خوشبختی را هر کجا و هر لحظه * و بدان ، همواره بدان تو جزء کوچکی از این دستگاه عظیم آفرینشی پس مغرور مباش ، هرگز ! * و بگو خداوندا سپاس همواره سپاس !
دست نوشته هاي من : ۸
دغدغه ...!!
شايد اگر درک اين واژه در روح بشر در طول تاريخ پر رنگ نبود ،
آدمي بهانه اي براي زندگي فرا حيواني نداشت...
دغدغه اي فراي آب و خاک و غذا ... فراي زيستن و خوردن و خوابيدن
دغدغه اي فراي ابر ها ...
فراي آسمانها ...
فراي ستاره ها و سياره ها...!
دغدغه اي فراي هر آنجا که ذهن بشر قدرت پرواز دارد
...
دغدغه ي انسانيت را محدود کرده اند در قفس جسم
ذهن و روح آدمي را گرفتند ...
با انواع شکنجه ها ... رامشان کردند ...
آلت دست بازي پوچشان کردند ...!!
روح سر کش آدمي در پهنه ي بي وسعت خلقت ...
که روزگاري باد از همرکابي اش باز مي ماند ...
و ذهن پرنده ي بشر ...
که زماني در ملکوت آسمانها اوج مي گرفت و هواي پرواز فراي آن را داشت ...
اکنون بسته اند در غل و زنجير محصورند ...
چند قدم پيش چند قدم پس ...
اينست جولانگاه اين ذهن خسته و روح زخمي آدمي در عصر يخ و پولاد ...
اين زمان است که دغدغه نرم نرمک پا به قلب خاموش آدميت مي نهد ...
قلب سرد و يخ زده بشر از گرماي حسي غريب زنده مي شود
احساسي قديمي ...
ريشه دار در وجود انسان ...
گرمايي آشنا ...
احساس حضور ...
...
نه ترس و سرما تاب تحمل شعله هاي فروزان قلب ملتهب او را دارد
نه طوفان اندوه و نااميدي از حرکتش باز مي دارد ...
...
دغدغه بشر
حسي غريب ولي آشنا
"آزادي" ذهن و روح دغدغه امروز قلب تپنده و ملتهب بشر !!
من عاشق كلاغ ها م ، من عاشق همه پرنده ها به خصوص كلاغا م ...گردنم درد مي گيره ازبس بعضي اوقات سرم رو مي گيرم رو به آسمون تا پروازشون رو ببينم ..
اگه ديدي يكي جوراباشو در آورده و داره رو چمناي خيس راه مي ره يا داره رو لبه جدول كنار خيابون راه ميره يا سعي مي كنه سر صحبت رو با گربه ها باز كنه يا سعي داره يه مورچه كه تو يه قطره آب غرق شده رو نجات بده ؛ شايد ، شايد اون من باشم ، آخه من بعضي اوقات اين كارا رو ميكنم ، بيشتر دوست دارم بدوم ، دستامو باز كنم و سرم رو بگيرم رو به آسمون چشمام رو ببندم بعد فكر كنم توي يه دشت سبز بزرگم و عكس جهت باد بدوم !
گفتم چرا عاشق كلاغا هستم ؟ گاهي دوست دارم مثل كلاغا رو زمين راه برم ، يا مي پرن يا وقتي راه ميرن كل تنشون هم اين ور اون ور مي شه ، خيلي خوشم مياد ... اصلا دوست دارم دوسشون داشته باشم و دارم ! وقتي باهاشون حرف مي زنم يهو نمي پرن برن ، بعضي وقتا هم ميان جلو ولي نه بيشتر ...
من الاغ هم دوست دارم ، يه دفعه تو"دركه" يكيشونو ديدم ، من بودم و اون تو يه كوچه ، به چشاش زل زدم و دلم ريخت از مهربونيش ... چشماشو دوس داشتم ولي رفت يادم رفت ازش بپرسم مياد بازي كنه يا نه ! (الاغه مياي بازي كنيم ؟)
يه دفعه آسمون دلش گرفته بود رفتم دراز كشيدم تو حياط ، انگاري خيلي دلش پر بود ، نشد ازش بپرسم چي شده ، اشكاش شر و شر اومد ، يه كم كه خيس شدم فهميدم مي خواد تنها باشه ، رفتم از پيشش زود...
گاهي فكر مي كنم اگه آب نبات نبود آدما چي كار مي خواستن بكنن ، وقتي عصبانيم آب نبات مي خورم ، وقتي خوشحالم به خودم آب نبات تعارف مي كنم ، وقتي كسي رو دوس دارم آب نبات بهش مي دم معمولا كسي نبوده كه ازم آب نبات نگرفته باشه ... حتي اون كلاغ حنايي ... آب نبات رو دوست دارم چون وقتي مي خوريمش خوشحاليم وقتي هم خوشحاليم اگه تو جيبمون باشه زود مي خوريمش ...
من گل ها رو دوست دارم ، همه ميگن دوسشون دارن ولي راس نمي گن ، اگه دوسشون داشتن نمي كندنشون بايد گل ها رو ناز كرد بوسيدشون گاهي هم براشون لالايي خوند ... اون وقت كه بوسشون كردي مي فهمي لذت بو كردنشون چيه ، اون وقت كه دوسشون داشته باشي مي فهميشون ...
مي دوني ...
همه اينا رو كه گفتم مال شاهزاده كوچولوي دل خودم بود ، همش پيشم بود ، كنارم بود وقتي داشت پاهاشو مي كرد تو آب خنك بهم گفت تو هم بيا ، نمي دوني چه كيفي داره ، ولي من گوش نكردم ؛ وقتي داشت رو چمنا قل مي خورد من نرفتم پيشش قل بخورم ، نفهميدم چه كيفي داره ، حواسم به دور و برم بود و به حفظ فاصله ام باهاش ... خدا مي دونه چقدر پشيمونم كه تو بحثاش با كلاغا شركت نكردم يا كمكش نكردم غذا بذاره براي مورچه ها خدا مي دونه چقدر پشيمونم نفهميدم اون موقع چرا اين قدر آب نبات مي خورد چرا اين قدر گل بو مي كرد چرا اين قدر مي دويد ...
ولي يه روز بيدار شدم ديدم نيست ! دوست كوچولوي من ، شاهزاده من ديگه زير ستاره ها خواب نبود ، اصلا نبود ... شروع كردم به دويدن ، دويدوم و ياد حرفاي شيرينش افتادم ، كلافه بودم نيمي از من بود اون كوچولو ، دستامو باز كردم و باز دويدم ياد خنده هاي شيرينش وقت دويدن افتادم وقتي كه من مي ايستادم و اون براي اين كه كنارم باشه گردم مي دويد و مي خنديد ، من هم دويدم ولي نخنديدم ، تازه مي فهميدمش تازه مي فهميدم چطور مي شه بي باكانه دويد و بعد هم به چهره هاي مبهوت آدمهاي خاكستري خنديد ، وقتي ايستادم و باز پيداش نكردم خيال كردم تو يه دشت گلم چند تا شاخه گل خميده تو پارك بود ، بوشون كردم و فهميدم مفهوم لذت چيه ! به خودم اجازه دادم لذت ببرم ، رنگ بگيرم ، آروم بگيرم ، زير نور آفتاب پاييزي بشينم و رفت و آمد و هياهوي آدماي خاكستري رو نبينم ... ياد گرفتم دريا رو آبي تر ببينم ، چشماي آسمون رو يكي يكي پيدا كردم ، ياد گرفتم باد رو ببوسم و كشف كردم آب نبات چه قدرت شگرفي داره ، ياد گرفتم دوست بدارم با يه آب نبات ! ولي باز دلم خاليه نصفم نيس ؛ من بدون اون رنگيم ولي ماتم ، شادم ولي شاداب نه ، آرومم ولي بازم دستاي گرم و نگاه مهربونشو مي خوام ... دويدم ، آسمونو ديدم ، باد رو بغل كردم ، غرق نور خورشيد شدم يه دوست كلاغ پيدا كردم ، خواستم لونه خراب شده يك عنكبوت رو براش درس كنم ( ولي نشد بدترش كردم ) ، شعر عمو زنجير باف رو حفظ كردم ... تا بياي شاهزاده ي كوچولوي شب هاي تنهايي من ، اومدي و دل من رو گرفتي تو دستات و رفتي !
*بيا با هم بخونيم : عمو زنجير باف ... بله .... زنجير من رو بافتي ؟ ... بله ... پشت كوه انداختي ؟ ... بله ....*
دست نوشته های من : ۶
نیمه شب غرق در سکوت محظ بود
صدایی آمد
ناله ای و نجوای هق هقی بی صدا
از جا برخاستم
کورمال کورمال پیش رفتم
کنجی نشسته بود و آرام می گریست
سرش را بلند کرد ، نمی توانست جلوی هق هقش را بگیرد
بلندش کردم بوسیدمش
" من که گفتم هر چه در سینه داری بگو ...
من که گفتم دل کوچکت طاقت نمی آورد
من که گفتم ..."
قلم می گریست
و من باز می دانستم
که او هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد !
دست نوشته های من : ۴